رفتن بابایی دخملم و تنها شدن من .........
سلام دختر قشنگم صبحت بخیر تازه الان بیدار شدی و یه کوچولو داری لگد میزنی ببخش که سر صبحی گریه کردم آخه بابایی برای یک دوره تخصصی سه ماهه عازم تهران شد و منو و تو رو اول به خدا و بعد به مامانی و بابایی سپرد سخته ، منی که هر شب تمام نگرانی هامو توی بغل بابایی گم میکردم و به آرامش میرسیدم حالا باید صبر کنم تا شاید سه هفته دیگه یا یک ماه دیگه بیاد مرخصی ......... آخه چطور شبا بدون گرمای وجودش خوابم ببره، آخه کی شبا دست رو شکمم بذاره و شما رو نوازش کنه و ببوسدت................ میدونم تو هم ناراحتی از رفتنش، درست مثل وقتی که پشت در اتاق عمل به انتظار نشسته بودم،اونجا هم مثل الان با لگدایی که میزدی میشد به بیقراریت پی برد.... ان شاا....
نویسنده :
سعیده
7:28


